بایگانی

Archive for اکتبر 2008

لبخند او در خواب

اکتبر 31, 2008 بیان دیدگاه

آب زلال و برگ گل بر آب

ماند به مه در برکه ی مهتاب

وین هردو چون لبخند او در خواب.

_ مهدی اخوان ثالث

سیری شکمی وگرسنگی سلولی!

اکتبر 14, 2008 4 دیدگاه

1-حدود 10 سال قبل وقتی برای اولین بار گذرم به میدان خراسان تهران افتاد, اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد فروشگاه های مواد پروتئینی اطراف میدان بود که در کنار انواع گوشت قرمز وسفید اسکلت مرغ وپای مرغ و… هم بفروش میرسید,که شاید در طبقه بندی مواد پروتئینی هم نگنجد. تعجبم وقتی زیاد شد که از فروشنده در مورد نحوه استفاده این مواد پرسیدم وایشون درجواب گفت :مثلا اسکلت مرغ برای آبگوشت و پای مرغ برای سوپ یا غذاهای دیگر مورد استفاده قرار میگیرد .برای منی که تا اون روز همچین چیزی رو نه دیده ونه شنیده بودم اصلا قابل باور نبود , ولی مشتری اینگونه محصولات خیلی بیشتر بود اونو تو یک نگاه میشد فهمید.

2-خانمم چند رو ز قبل از قول یکی از دوستانش که شوهرش فروشگاه مواد پروتئنی داره برام تعریف کرد که حدود ظهر یک خانم حدودا 35 ساله به فروشگاهشون مراجعه میکند و با پرداخت هزار تومان درخواست گوشت میکند آقای فروشنده هم با تعجب رو به خانم گفت این که چیزی نمیشه در همین حال خانم شروع به گریه میکنه و با باز کردن چادرش از صاحب فروشگاه درخواست  میکنه هر کاری میخواد باهاش انجام بده ولی یک مقدار گوشت بهش بده که بچه هاش 2 ماهه رنگ گوشت رو ندیدند آقای فروشنده هم که عمق فاجعه رو میبینه به خانمش اطلاع میده که همراه اون خانم به منزلشون بروند تا صحت ادعایشان مشخص شود که بعد از محرز شدن صحت حرف های اون خانم ,فروشنده هزار تومان رو بهش بر میگردونه و ازش میخواد هفته ای یک بار بیاد فروشگاه و گوشت مورد نیازش رو از اونجا تهیه کنه.

3-دیروز سایت سلامت نیوز در گزارشی خبر داد که نیمی از مردم ایران از سفره غذایی با کیفیت محرومند .نیمی از مردمی که شاید به ظاهر سیر باشند ولی گرسنگی سلولی را همراه خود دارند.

در قسمت دیگر گزارش هم اشاره به 20 درصد از مردم شده که علاوه بر گرسنگی سلولی از نظر شکمی هم سیر نمی شوند

با احتساب این گزارش دلیل اصرار وزیر رفاه در اعلام نکردن خط فقر کاملا مشخص میشه چون اون وقت کشوری با اینهمه ثروت و ذخایر معدنی و… نیمی از مردمش یا زیر خط فقر قرار دارند یا در آستانه فقیر شدن ودر مرز خط فقر.

شایدم حق با ایشون باشه که برای اقشار مختلف مردم خط فقر اهمیتی ندارد و اصلا بدنبالش نباشند. چون با این اوضاع واحوال مردم باید به فکر زنده بودن یا همون سیری شکمی باشند سیری سلولی یا مواد غذایی با کیفیت کیلیویی چند.

-من اما دلم برای بچه های معصوم وبیگناهی میسوزه که مثل دوتا بچه خانمی که داستانش ذکر شد علاوه بر نخوردن وندیدن رنگ غذاهای با کیفیت, شب و روز از رسانه ملی انواع واقسام سفره ها رنگین وغذاهای جور واجور رو  مشاهده میکنند وسوال بزرگشون اینه که چرا مامان اینا رو برامون درست نمیکنه.

بابایی این آقا چرا چشم نداره؟

اکتبر 8, 2008 3 دیدگاه

چند شب پیش خونه یکی از بستگان مهمان بودیم. پسرم که 5 سالشه طبق معمول با پسر میزبان رفتند تو اتاق ومشغول بازی شدند,منم دورادور حواسم بهشون بود که دارن چیکار میکنن بعد از کمی تو سروکول هم زدن رفت سراغ کتابای دوستش یه دونه از کتابا رو برداشت اول یه خورده عکس روی جلدشو نگاه کرد و برخلاف عادت همیشگیش که یه راست میومد سراغم تا داستان یا شعر کتاب جدید رو براش بخونم مشغول ورق زدن صفحات شد. اول تا آخرشو نگاه کرد تو بعضی از صفحات هم کمی مکث میکرد تا اینکه کتاب رو زد زیر بغلش و راه افتاد طرفم اومد نشت پیشم و شروع کرد به سوال پرسیدن. سوالاتش برای خودم خیلی جالب بود.همینطور برداشتهایی که از تصاویر اون کتاب داشت یه کم از کتاب بگم :اسمش «مهدی موعود کیست؟» بود. عکس روی جلدش هم یه مرد کاملا سبز پوش که سوار بر یک اسب سیاه بود که صورتشو با رنگ زرد پوشونده بودند تو دستشم یه پرچم سبز رنگ داشت اولین سوالی که ازم پرسید این بود: بابایی این آقا چرا چشم نداره؟ منم که از سوالش جاخوردم بعد از کمی مکث گفتم چشم داره بابایی ولی چون سواره اسبه واسب هم خیلی سریع راه میره صورتشو با یه پارچه زرد پوشوند که گردو خاک تو چشمش نره و باد اذیتش نکنه سوال دومش: چرا همه لباساش سبزه؟ گفتم خوب حتما رنگ سبز رو دوست داره مثل تو که رنگ قرمز رو دوست داری اونم رنگ سبز رو دوست داره.سوال سومشو بعد از ورق زدن و با اشاره به تصویرش که مثل عکس روی جلد بود با این تفاوت که یک شمشیر هم تو دستش بود پرسید: این آقا چرا شمشیر داره؟ گفتم برای اینکه با دشمناش بجنگه . چرا میخواد با دشمناش بجنگه؟ خوب شاید دشمناش بخوان اونو اذیت کنن برای همین میخواد باهاشون بجنگه .سریع دوسه ورق جلوتر رفت و اشاره به یه تصویر دیگه که همون مرد سبز پوش درحالی که ایستاده بود تعدادی فرشته با بال و کاملا برنگ سبز که به شکل خیلی بدی نقاشی شده بود دور سرش داشتند پرواز میکردن پرسید :دشمناش اینها هستنند؟(منظورش فرشته ها بود) گفتم :نه عزیزم اینا فرشته هستند دشمناش نیستند دوباره برگشت به عقب و رو یه تصویر دیگه زوم کرد که همون مرد سبز پوش وسط ابرا تو آسمون در حال پرواز بود و یه رنگین کمان هم بالا سرش کشیده بودند و پرسید : چرا این آقا تو آسمونه؟ اینکه بال نداره؟ مونده بودم چی بگم بهش که جواب قانع کننده ای براش باشه گفتم تو آسمون نیست پسرم رفته بود بالای یک درخت از اون بال داره میپره پایین. یه ورق دیگه زد و رسید به صفحه آخر کتاب که ناشر , عکس چند تا از کتابایی رو که چاپ شده بود رو برای تبلیغات اونجا قرار داده بود که همشون از این کتابای موش وگربه و شنل قرمزی واین جور قصه ها بود یه نگاه به همشون کرد و رو بهم گفت :بابایی اینا همه رو برام بخر,باشه؟ فقط اینجوری _اشاره به کتابی که تو دستش بود_ نخر من اینجوری دوست ندارم !

اشاره: کتاب مربوط به گروه سنی الف وب بود